تبليغاتX
سبوی دل
سبوی دلم را در این ساعت خاموش در آب برده ام .. از عشق سیراب شده ( تاگور)

همیشه از دیدن یک ورق کاغذ سفید و مشتی خودکار و مداد که به صورت خیلی نا مرتب  داخل یک لیوان جمع شده باشند و اتفاقا چند ماژیک درشت وایت برد هم نظم نازک شون رو بهم بزنه حس خوبی پیدا می کردم... همیشه از نوشتن نتیجه های خوب گرفتم و تقریبا همیشه به بهانه ای این عادت خوب ترک شده ، مدتی خاطراتم رو به صورت روزانه درج می کردم و یک برهه زمانی نسبتا طولانی هم روزنوشت می کردم . مدتی سبو خیلی از غصه های من و رنج های ناگفته رو در خودش جا داد و حالا که سر می زنم میبینم عمر خیلی هم کوتاه نیست ... شاید اشکال ما آدمهاست که سخت فراموشکار شدیم ... دست بر قضا زندگی هر چه بهتر و ساده تر و بی اتفاق تر گذشته ... عمر هم به همون میزان کوتاه تر به نظر می رسه ... گویا فراموشی ما هم بعد گسترده تری پیدا می کنه ... اینها که گفتم همه تکراره. کمی ساده نویسی اقتضای کنونی روحم شده .. امید که قلم نا توانم را ببخشید و دیر به روز شدن سبو را ... پشت میز نشینی و هزار درد سر ...

 

پی نوشت :سالی سرشار از خوبی ها و پاکی ها . برای همه دوستان سبو آرزومندم  و بسیار سپاسگزارم که باز هم با لطف و مهر خود سبوی دل را تنها نگذاشتید ... و اینکه دوستان خوب همیشه مایه ی آرامشند .. چونانکه گذران بی وقفه عمر را شاعرانه تر  می کند ..  شاد و بهاری باشید.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین 1388ساعت 1:49  توسط زهره  |